پایان 10ماه زیبا
اول از همه یه معذرت خواهی به دختر قشنگم که بعد سه روز تاخیر برات مینویسم آخه بنا به دلایلی
مامانی یخورده دلش گرفته اصن ولش کن به خودم قول داده بود اینجا فقط از خاطرات زیباو قشنگ
برات بنویسم همه خاطران بد باید از ذهن ادم پاک شنو خاطرات خوب جاشونو بگیرن بگذریم بریم سر
اصل مطلب و شیطنتای بی پایان عسل مامان
همچنان علاقه خاصی داری از سروکله مامانی بالا وپایین بری مث یه غلتک![]()
دستتو به مبل میگریو وایمیسی درضمن یه چند قدمم برمیداری
با تاب سواری کما فی السابق حسابی حال میکنی![]()
ابراز محبتات شدید شده و مامانی حسابی میچلونی
وقتی میخوای مامانیو گول بزنی چشمک میزنی اینجورکی![]()
یبارم که بابایی داشت لباساشو اتو میکرد رفتی سمت اتو بابا اینجوری شد
مامانیم
اینجوری
ولی خوب خداروشکر بابایی زود به دادت رسید وسه تایی شدیم اینجوری![]()
دیروزم وقت چکاپ ماهانت بود وبار عرض بسی شرمندگی :
وزن:7500برای خودت دیگه یلی هستی ماشالله
قد:؟؟؟؟؟نمیدونم این دکی شما چرا اصن به قد اهمیت نمیده!!!!!!![]()
دور سر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ظاهرا همه چی بر وفق مراد دکی بود چون در نهایت به یه آز ...رضایت داد
واما......
ا شب یلدا یا همون چله خودمون در همین حد بگم که خونه بابا جون (بابای مامان)بودیم وبسی خوش
گذشتو شما هم حسابی با بچه ها بازی کردی طوری که وقتی آخر شب رسیدیم خونه این شلکی بودی
بعدشم رفتی سرجاتو این شکلی شدی![]()


پایان 10ماه زیبا
